تبليغاتX
ذهن زیبا

ذهن زیبا

" عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی "

روزی روزگاری دختر کوچکی بود که عاشق یک درخت ماگنولیا بود. درخت در وسط باغچه بود و دختر همواره از بالا یعنی از روی پنجره خانه شان به آن نگاه میکرد. ماگنولیا بزرگ بود و شاخه های بزرگی داشت . گلهای آن که مثل دستمال باز شده سفیدی بودند بالاتر از آن بودند که دست کسی به آنها برسد. دخترک همواره از خود میپرسید چرا کسی این گلها را نمی چیند و آنها آنقدر روی شاخه می مانند تا پژمرده شوند و سقوط کنند. کنار درخت طناب رختی بود که هرروز زنی جوان می آمد و رخت ها را جمع میکرد و رخت های جدید به جای آنها پهن میکرد. اما یک روز زن به جای آنکه رخت هاراجمع کند ایستاده بود و به گلهای ماگنولیا خیره شده بود. گویی در فکر چیدن یکی از آنها بود. در همین حال مردی که لبخند بی معنایی بر لب داشت از دور رسید و کنار زن ایستاد و بعد از آن آنها همدیگر را بوسیدند، به زمین افتادند و مدتی تقلا کردند و سپس آرام شدند. دخترک تعجب کرده بود که چرا آنها به جای آنکه یک گل ماگنولیا بچینند به خواب رفته اند. کمی بعد مرد دیگری آمد که بسیار خشمگین بود. او ابتدا به طرف مرد رفت ولی بلافاصله برگشت و به دنبال زن دوید. او زن را بلند کرد و روی درخت ماگنولیا کوبید. شاخه ای را که زن چسبیده بود شکست و زن محکم به زمین خورد، در حالیکه یک شاخه گل ماگنولیا در دستانش بود. دختر فریاد کشید: زنی را روی ماگنولیا انداختند و او گلی چید. مادر آمد و گفت : آن زن مرده است، و پنجره را بست.

دختر از آن پس اعتقاد پیدا کرده بود که برای چیدن یک گل یک زن باید بمیرد.

 

نامه به کودکی که هرگز زاده نشد- اوریانا فالاچی

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390ساعت 23:23  توسط نوشین  | 

پیر میخانه چه خوش گفت به دردی کش خویش که مگو حال دل سوخته با خامی چند

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم خرداد 1389ساعت 15:10  توسط نوشین  | 

 

آیا در بسط نظریه ی هر فیلسوفی به روشنی پیدا نیست که او از پیش و با همان یقین یک مرد روستایی و نه روشن تر از او از فضای اصلی زندگی آگاه است و فقط از راه تردید آمیز استدلال می خواهد به همان نتیجه ای برسد که همه می دانند؟

آیا من هیچ نمیدانم و نمیتوانم بدانم مگر همان چیزهایی که بر من مکشوف شده چنانچه بر دیگران؟

"مگر من نمیدانم آنچه بالای سر من است فضای بی انتهاست و گنبدی گرد نیست٬ اما هرچقدر هم که به چشمانم فشار بیاورم و دیدم را تیز کنم نمی توانم تصور کنم که طاقی گرد و محدود نیست و با وجود علم به بی انتهایی فضا حق دارم که آسمان را به صورت گنبدی کبود و ستبر ببینم و در درستی دیدم تردید نکنم. این تصورم درست تر است یا وقتی که می کوشم آن سوی این گنبد محدود را مجسم کنم؟"

                                                                                           "آنا  کارنینا- لئو تولستوی"

+ نوشته شده در  شنبه یکم خرداد 1389ساعت 16:12  توسط نوشین  | 

بیایید فرض کنیم برای خوشبختی ابدی انسانها لازم و ضروری باشد که یک موجود کوچک و نحیف٬ فقط یک کودک کوچک را تا به حد مرگ شکنجه کنیم. آیا رضایت می دهید؟

این سوالی است که حدود یکصد و سی سال پیش فیودور داستایفسکی در رمان برادران کارامازوف از زبان ایوان کارامازوف مطرح کرد. داستایفسکی صرفا اشاره ای داشته به بی رحمی غیر فابل تصوری که در سال های بعد در انتظار نوع بشر بود...شیوه های ظرافت بخشیدن به درد٬ صنعت ساختن از درد و تولید درد در مقیاس انبوه در قرن بیستم. قرنی که دستورالعمل برای تولید درد و نحوه ی اعمال آن درست کرد٬ قرنی که دوره های آموزشی برای چگونگی افزایش درد گذاشت٬ قرنی که کاتالوگ برای درد آفریدن درست کرد٬ قرنی که به نویسندگان این دستور العمل ها نشان افتخار داد.

اما سوال ایوان کارامازوف همچنان به طرز دردناکی مطرح است. سوال او یادآوری می کند که شکنجه را آنهایی توجیه می کنند که خود دست به شکنجه می زنند: این بهایی است که باید پرداخت٬ این رنج عده ای قلیل برای ضمانت خوشبختی و شادکامی بقیه جامعه. آن اکثریت بزرگی که به این ترتیب به امنیت و آرامش و رفاه می رسند.

هر رژیمی که شکنجه می کند٬ به نام هدفی والاتر و وعده ی بهشتی دیگر است. گو نامش کمونیسم باشد٬ گو نامش پیشوا٬ گو نامش تمدن٬ خدمت یا نیاز به اطلاعات باشد٬ همچنان ایوان کارامازوف در گوشمان نجوا می کند هزینه بهشت٬ نوید یک بهشت٬ همیشه و همه جا دوزخی خواهد بود دست کم برای یک نفر در جایی و در زمانی. چه آگاهانه بپذیریم که رویای بهشتمان بستگی به یک دوزخ ابدی برای انسانی بیگناه دارد و چه مانند آلیوشا کارامازوف به آرامی پاسخ دهیم: نه٬ رضایت نمی دهم.

آنچه آلیوشا به نام انسانیت به ایوان می گوید این است که مسئولیت شکنجه فرد دیگری را به نام خود نخواهد پذیرفت٬ چرا که شکنجه جنایتی نیست علیه یک جسم. بلکه جنایتی است علیه تخیل. پیش فرض٬ ضرورت و لازمه شکنجه٬ القای توانایی ما برای تخیل رنج دیگری است٬ از انسانیت ساقط کردن او چنان که دیگر درد او درد ما نباشد. شکنجه اقتضا می کند که شکنجه گر٬ قربانی را ورای هر نوع شفقت و همدردی قرار دهد٬ اما در عین حال اقتضا می کند که هر کس دیگر هم این فاصله را با قربانی بگیرد. آن هایی که می دانند و چشمشان و گوششان و دلشان را می بندند. بنابراین شکنجه فقط آن هایی را که درگیر این تماس وحشتناک میان دو جسم هستند فاسد نمی سازد٬ بلکه کل بافت جامعه را تباه می کند. چون به جامعه حکم می کند در برابر آنچه میان این دو جسم می گذرد سکوت اختیار کند. شکنجه مردم را وا می دارد باور کنند که در واقع هیچ چیز رخ نمی دهد. دور از آنجایی که ما با هم حرف می زنیم٬ به محبوبمان لبخند می زنیم٬ کتاب می خوانیم٬ به موسیقی گوش می دهیم...آیا حاضریم آگاهانه بگذاریم دیگرانی در تاریکی و به نام ما دست به اعمالی بزنند که برای همیشه ما را فاسد و تباه خواهد کرد؟

اما باز سوال دیگری بر جای می ماند که از سوال ایوان کارامازوف هم پرشانی آورتر است: اگر شخصی که برای آسودگی ما بی نهایت شکنجه می شود٬ گناهکار باشد چه؟ اگر به بهشتی فراخوانده شویم که حاصل شکنجه فردی باشد که همان وحشت هایی که به سرش آورده می شود٬ خودش بر سر دیگران آورده باشد چه؟ اگر بشود آینده ای پر از عشق و هماهنگی را با وارد آوردن درد بر شخصی بنا کرد که خودش دست به کشتار جمعی زده باشد چه؟ آیا رضایت می دهید؟

 

خلاصه ای از نوشتار آریل دورفمان

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 11:47  توسط نوشین  | 

ای پدر من٬ ای مادر من

به دین معتقدی و دین تو عبارتست از یک نیرویی که تو را از دنیا و از پیش از مرگ غافل می کند و همه دلهره و وسواس و ترس و کوشش و مسئولیت تو را متوجه مرگ و بعد از مرگ می کند. تو می گویی عقاید و اعمال دینی من به این درد می خورد که جواب نکیر و منکر را بدهم...در آنجا اجر کارهایی که کرده ام به دستم می رسد...آخر این دین تو چه جور است که تربیت یافته ی آن نه تنها از بشریت صحبت نمی کند٬ بلکه از فرزندش هم جز به اضافه ی خودش صحبت نمی کند. همه اش "من" است.در اینجا و آنجا تنها "من" . این دین فقط تو را باید نجات بدهد ولی من به دنبال دینی هستم که بشریت را نجات بدهد و حتی خود من نیز فدایش بشوم. دینی که برای نجات جامعه بکوشد و "من" را قربانی "ما" کند.

ای پدر من٬ ای مادر من

من با تو خیلی فرق دارم. خدایی که کسانی مثل تو می اندیشند و می سازند خدایی است که مسئولیت های تو را٬اراده ی تو را و همه ی وظیفه های انسانی تو را در این دنیا و در جامعه و در برابر مردم تکفل می کند و تو با چاپلوسی و نذر و نیاز به آن خدا خودت را از عواقب هرجرم و جنایتی معاف می دانی. درست مثل زندگی اجتماعیت است که هر وقت کارت گیر می کند٬ حقه بازی می کنی با پارتی و پول و کلاه و کلک و با توسل به آدم های منتفذ٬ و هیچ قانونی تو را از پلیدی و جنایت و حق کشی و مال خوری و خیانت و قانون شکنی باز نمی دارد...در دینت هم همین کارها را می کنی و اینچنین با توسل و شفاعت و جلب نظر یکی از مقربان و حاشیه نشینان سلطان کائنات! دینت هم تو را از خطا و گناهی که خودت هم به آن معتقدی و می دانی که دینت هم تو را از انها بر حذر می دارد٬ باز نمیدارد.

این مسیر دینی است که تو به من نشان دادی و من کفری را که خودت می گویی در این دنیا آزادی و عزت و سعادت می دهد بر دین تو که زندانی و اسارت و رنج را موجب می شود و حتی توصیه می کند ترجیح می دهم. تو هی فحش بده٬ نق بزن٬ نفرین کن.

قضا وقدری که تو معتقدی می گوید هرکس هر کاری می کند٬ هر شلاقی که بازویی می زند و گرده ای می خورد٬ هر پولی که غارت می شود و غارت می کنند و هر ستمی که افرادی می کنند و اقوامی می کشند٬ همه از پیش نوشته شده و لا یتغیر است...اگر جبر الهی راست است٬ قید اخلاقی بی معنی است: اگر همه چیز جبر است٬ همه کس آزاد است.تو همیشه می گویی از قول پیغمبرت که: آدم خوشبخت در شکم مادرش خوشبخت است و آدم بدبخت در شکم مادرش بدبخت...انصاف بده٬ این جهان بینی تو یک جهان بینی شکمی است. بشریت و اخلاق و اراده و مسئولیت و خیر و شر و کار و فکر و سرنوشت و جهاد و جنایت و خدمت و خیانت و ...همه یعنی کشک.

این بود که "ایمان شکمی" تو را رها کردم . اگزیستانسیالیست شدم . معتقد شدم که من می توانم سرنوشت خودم و جامعه ی خودم را بسازم٬ تقدیر من به دست خودم است و با اراده ی خود من و با انتخاب خود من. به آن سارتری معتقدم که میگوید:"حتی کسی که ازمادرش فلج به دنیا می آید٬ اگر قهرمان ورزش نشود خودش مسئول است." ببین تا کجا اراده و آزادی انسان را نشان می دهد...این طرز فکر سارتر مادی و لامذهب است و آن بینش توی معنوی و مذهبی.

 

"دکتر علی شریعتی"

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 16:27  توسط نوشین  | 

 

ماييم مردان پوشالي، ماييم مردان توخالي،

كله هامان آكنده از كاه

بر هم خم شده ايم افسوس!

صداهاي زنگار گرفته مان، با هم كه نجوا ميكنيم،

خاموش و بي معناست:

همچون هوهوي باد درعلفزار خشك،

يا خش خش موش بر شيشه خرده ها در پستوي خشك ما.

شكلي بي قواره، سايه اي بي رنگ،

نيرويي فلج شده، اشارتي بي حركت.

آنان كه با چشمان بي پروابه قلمرو ديگر مرگ گذر كرده اند

ما را نه همچون جان هايي گمگشته و وحشي

كه همچون مرداني توخالي، مرداني پوشالي

به ياد مي آورند - اگر به يادمان آرند.

...

اينجا از چشم خبري نيست

اينجا چشمي در كار نيست

در اين دره ي ستارگان رو به فنا

در اين دره ي پوشالي

اين فك شكسته ي قلمروهاي گمگشته ي ما.

 

تي.اس.اليوت

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 20:50  توسط نوشین  | 

تعصب دینی عقب مانده ترین و مرتجع ترین نوع تعصب است و منشأ تمام سناریوهای عوام فریبانه. سال هاست که عده ای ملت ایران را با چماقی به نام اسلام می کوبند و احساسات این ملت را که به طور غیر قابل انکاری در دین ریشه دوانده را به بازی می گیرند و آن را بازیچه ای برای نیل به اهداف خود قرار داده اند. هر کاری که خواسته اند با دین کرده اند و با بی شرمی به خورد مردم داده اند. کشور را به دین منحرف گرفتار کرده اند و اگر به کسی برچسب بی دینی بزنند وای بر احوالش...

نباید از کلمات ترسید و نباید فریب خورد. دینی که زندگی را بر مردم سخت کند خدایی نیست بلکه شیطانی و ساخته ستمگران است. کسی که نان به نرخ روز می خورد٬ کسی که بنده تنعمات زندگی و مقید به مال و مقام است دیندار نیست و به عکس کسی که برای حقیقت و عدالت زنده است بی آنکه پروای عواقب را بکند و از آماج کژ فهمی ها و فریب ها جان سالم به در برد و از رنج مردم در اندیشه باشد٬ چنین کسی بی دین نیست چون در ابدیت است و ابدیت در وجود اوست.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 15:15  توسط نوشین  | 

نگاهی به کتاب نان و شراب اثر اینیاتسیو سیلونه

نان و شراب ترسیم ایتالیای جهل زده و خرافی و تحلیل تثلیث قدرت سوسیالیسم، فاشیسم و کلیساست و ماجرای یک قرد انقلابی نماینده سوسیالیسم به نام "پیترو سپینا" ست که علیه فاشیسم و دستگاه دیکتاتوری موسولینی مبارزه می کند.

تصویری که از وضع ایتالیا نشان داده می شود٬ زندگی فقیرانه ی کافون (دهقان)هایی است که تاب و توان رنج کشیدنشان بی حد و حصر است و خو گرفته اند به اینکه غارت شوند٬ توهین و تحقیر ببینند و فریب بخورند. طبقه ی کارگر نیز ضایع٬ فاسد٬ دولت زده و محکوم به گرسنگی است.

سخنان "اولیوا"٬ انقلابی که پس از تحمل زندان نوکر دولت شده٬ هنگام مواجه با سپینا واقعیاتیست که جای تأمل بسیار دارد:

اولیوا: "مسلما وضع بد است و این دیکتاتوری که دارد ما را خفه می کند خودش هم مثل جنازه حالت لختی پیدا کرده٬ مدت هاست که دیگر از صورت نهضت بودن ولو یک نهضت ارتجاعی به در آمده است تا فقط صورت اداری(بوروکراسی) داشته باشد. لیکن مخالفت با این دیکتاتوری به چه نتیجه ای خواهد انجامید؟ به یک بوروکراسی دیگر  که به نام افکاری دیگر و به حساب منافعی دیگر به نوبه خود خواهان اعمال یک سلطه ی استبداد خواهد شد...در آن صورت ما صاف و ساده  از یک استبداد به استبدادی دیگر منتقل می شویم...و این ترقی نقطه ی اتکای یک مکتب رسمی و اجباری و پایه و اساس  یک مذهب  سیاسی خواهد شد که از کلیه وسایل موجود از سینما گرفته تا وحشت و  ارعاب برای از بین بردن عقیده ی مخالف خود و زور گفتن به اندیشه ی فردی استفاده خواهد شد و به جای این تفتیش عقاید٬ تفتیش عقاید سرخ خواهد آمد. به جای سانسور فعلی یک سانسور سرخ  برقرار خواهد شد و به جای تبعیدهای فعلی٬ تبعیدهای سرخ خواهیم داشت که بهترین قربانیان آن انقلابیون مخالف با دستگاه خواهند بود...و هرکس با مغز خود فکر کند نابود خواهد شد...چرا همه انقلابات بدون استثنا به صورت نهضت های آزادی بخش شروع شده ولی به استبداد انجامیده؟ "                                                    

   " تمام آن انقلابات خیانت کرده اند..."

اندیشه های کشیش پیر "دن بنه دتو" که حاضر نشده در برابر دیکتاتوری دستگاه فاسد پاپ سر تسلیم فرود آورد و کوشیده است تا ایدئولوژی دیکتاتوری را که یک آش شلم شوربای کثیف پخته به دست یک مشت دکتر مست است را رد کند٬ تصویری از واقعیت تلخ زمان است...

در چنین جامعه ای که در آن کلیسا  از واقعیت مذهبی افیونی برای تخدیر مردم بیچاره ساخته٬ جایی برای آزادی مردان نیست و تنها کشیشانی در امانند که مذهب را به خدمت حکومت بگمارند و پول خرد بی زبانی باشند در معاملات کلان کلیسا با قدرت های امپریالیستی٬ وهنرمندانی که هنر خود را بفروشند و حکیمانی که با دانش خود سوداگری کنند٬ بقیه هرچند معدود به زندان می افتند٬ تبعید می شوند و تحت تعقیب قرار می گیرند٬ مشروط بر اینکه مأمور حاکم سرشان را زیر آب نکند...دولت یک دست کوتاه دارد و یک دست دراز٬ دست دراز  به همه جا می رسد و برای گرفتن است. دست کوتاه برای دادن است و فقط به کسانی می رسد که خیلی نزدیک هستند.

 "آزادی چیزی نیست که آن را به کسی هدیه کنند. می توان در یک کشور دیکتاتوری زندگی کرد و آزاد بود٬ فقط کافیست علیه دیکتاتور مبارزه کرد.مردی که با مغز خودش فکر می کند آزاد است.مردی که به خاطر آنچه بر حق می داند مبارزه می کند آزاد است.بر عکس می توان در آزاد ترین کشورهای روی زمین زندگی کرد و با این وصف اگر آدم باطنا منفی باف و پست و بنده منش باشد٬ آزاد نیست و با وجود هر نوع اجبار و زور باز برده است. آزادی را نباید از دیگران گدایی کرد٬ بلکه باید با جنگ به چنگ آورد."

                                  "Dulce et decorum est propatria mori"

      

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 11:35  توسط نوشین  | 

من در قعر ضمیر خود احساسی دارم چون گواهی گوارا و مبهم که گاهگاه بر دل می گذرد و آن این است که رسالت ایران به پایان نرسیده و شکوه و خرمی او به او باز خواهد گشت.یقین دارم که ایران می تواند قد راست کند،کشوری نام آور،زیبا و سعادتمند گردد و آنگونه که در خور فرهنگ،تمدن و سالخوردگی اوست، نکته های بسیاری به جهان بیاموزد.این ادعا بی شک کسانی را به لبخند خواهد آورد.گروهی هستند که اعتقاد به ایران را اعتقادی ساده لوحانه می پندارند،لیکن آنان که ایران را می شناسند هیچ گاه امید از او برنخواهند گرفت. 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 12:11  توسط نوشین  | 

 

موبد دكتر اردشير خورشيديان به دانشگاه شهيد بهشتي دعوت شده بود تا از حقوق بشر در دين زرتشتي سخن بگويد. با توجه به اينكه موضوع سخنراني از پيش اعلام شده بود اما جو نشست به گونه اي هدايت شد كه فرنشين انجمن موبدان به جاي سخنراني در مورد «حقوق بشر در دين زرتشت» به اتهامات وارده پاسخ گفت و شبهات موجود در ذهن گروهي از شركت كنندگان را رفع نمود و به شيطنتها پاسخي شايسته داد. اما زماني براي سخنراني ايشان باقي نماند. با اين حال متن سخنراني آماده شده از سوي موبد دكتر اردشير خورشيديان به صورت زير است:

"به نام خداوند جان وخرد« ما خواستاریم ازجمله کسانی باشیم که مردم را بسوی راستی و نیکی و جهان را بسوی پیشرفت و آبادانی رهنمون می باشند» یسنا30بند9. 3746 سال پیش« اشوزرتشت » در کوه «اشیدرنه»، در کنار دریاچه «چی چست» پس از ده سال درون نگری در سن سی سالگی از سوی اهورامزدا به پیامبری برگزیده شد و با کتاب «گاتاها» که کتاب آسمانی زرتشتیان می باشد و حاوی حقایق بسیاری است که پیامبر ایرانی با کشف و شهود به آنها دست یافته بود و طریقت انسانی زیستن را آموزش می دهد، به میان مردم بازگشت. نخستین کسی که دین او را پذیرفت «میدیوماه» پسرعموی وی بود، آرام آرام با تبلیغات، تعدادی دیگر از مردم پیرو او شدند. باورهای اهورایی پیامبر، که یکتا پرستی و برابری و احترام به حقوق همه انسان ها و پاک نگه داشتن محیط زیست و خدمت به خلق و نیکی و راستی را می آموخت، با مخالفت شدید کوی ها (پادشاهان کیانی آن زمان) و «کرپن ها» و « اوسیج ها» (روحانیون آیین های« مهری» و«زروانی» ) روبرو شد. به ناچار او که به آزادی اندیشه و اختیار باور داشت و مخالف جنگ و خونریزی بود، از محل زندگی خود که به باور ما زرتشتیان، شهر ارومیه واقع در آذربایجان امروزی بود، به شهر بلخ که شهر مزارشریف واقع در استان بلخ افعانستان می باشد، هجرت نمود و دین خود را به پادشاه آن زمان «گشتاسب و بانوی او کتایون » و دو وزیر دانشمند«جاماسب» و «فرشوشتر» ارائه کرد. پس از چهارسال گفتگو، پادشاه و درباریان، دین او را پذیرفتند. پیامبر ایرانی، با تاسیس انجمن مگان (مغان)، طریقت و شریعت کیش (مذهب ) زرتشتی را تعریف و تشریح و به اجرا گذارد. موبدان بسیاری تربیت شده و به گوشه و کنار ایران آن روز برای گسترش دین و فرهنگ زرتشتی فرستاده شدند. آرام آرام باورهای دین زرتشتی بر باورهای پیروان آیینهای مهری و زروانیسم و دیگر خرافه پرستان که«دیویسنی» نامیده می شدند، غلبه کرد و اکثریت ایرانیان دین زرتشتی را برگزیدند. پس از هزار و اندی سال کورش بزرگ که از پدر پارس و از مادر از قوم ماد بود، نخستین دولت بزرگ شاهنشاهی ایران را براساس این باورهای اهورایی، در سرزمین ایران بنیاد نهاد و با عدل و دادی بی همانند به نوشتن دستور و استقرار حقوق بشر و گسترش نیکی و راستی در جهان پرداخت و از آن پس چنان اندیشه های انسان گرایانه این پیامبر بزرگ ایرانی در باورها و اندیشه های ایرانی نهادینه شد که تا امروز هم با وصف تهاجمات قومی و فرهنگی بسیاری که ازسوی بیگانگان اعم از یونانی و تازی و ترک و تاتار به ایران عزیز شده است، باقی مانده و بصورت آشکار و نهان در فرهنگ و عرفان ایرانی خودنمایی می نماید. دین زرتشتی بر 9 پایه استوار است، از این رو عصایی که در دست پیامبر ایرانی است و پوششی که به نام سدره(sedre) زرتشتیان به تن می کنند نیز 9 بخش دارد که به ترتیب زیر می باشد: 1- باور به اهورا (هستی بخش) مزدا (ابردانا) خدای یکتا و بی همتا. 2- باور به پیامبری اشوزرتشت. 3- باور به جاودانگی روان و جهان مینوی و پادافره. 4- باور به قانون ازلی«اشا» (هنجار هستی، راستی و پاکی و عشق اهورایی) 5- باور به برابری کامل انسان ها و داشتن اختیار و آزادی کامل در انتخاب راه. 6 - باور به هفت ا مشاسپند یا هفت پایه عرفان زرتشتی در رسیدن به کمال 7 - باور به داد و دهش و دستگیری از نیازمندان. 8 - باور به مقدس بودن چهار آخشیج آب و باد و خاک و آتش و لزوم پاک نگه داشتن محیط زیست 9- باور به «فرشکرد» یعنی توانائی انسان در تازه شدن و تازه گردانیدن جهان. همانگونه که در تمام این اصول و به ویژه در اصل 4 و 5 مشاهده می نمایید، دین زرتشتی به برابری کامل حقوق همه انسان ها اعم از زن و مرد و داشتن اختیار و آزادی کامل در انتخاب راه باورمند است که همه این اصول در کتاب آسمانی زرتشتیان« گاتاها» آمده است، که می توان به چند مورد از آیات آن اشاره نمود: « خوشبختی از آن کسی است که در پی خوشبختی دیگران باشد» یسنا 43بند 1 « به سخنان بهین گوش فرا دهید. با اندیشه روشن درآن بنگرید. میان نیک و بد خود داوری کنید، هر مرد و زن از شما خود باید راه خویش را برگزیند.» گاتاها. یسنا 30 بند 2. « اگر مردم به قانون ازلی« اشا» که اهورامزدا برقرار داشته است آگاهی یافته و ازخوشی و پاداش نیک اشویی و پادافره زشت«دروگ» با خبر گردند، بی تردید راه نیک را برخواهند گزید.» یسنا30 بند 10.« ای اهورامزدا تویی آفریننده جهان مادی و مینوی و تویی که به مردم اختیار کامل نیک از بد دادی تا بنا به میل خود بسوی رستگاری شتابند یا به گمراهی بگروند.» یسنا 31 بند 9 و10. « ای مزدا از روز نخست که با خرد خویش به کالبد ما جان بخشیدی و نیروی خرد (منه) و وجدان (دائنا یا دین) بخشیدی، خواستی که هرکس بنا به اراده خویش راه خود را با آزادی کامل برگزیند» یسنا 31 بند 11و 12. با توجه به آیات بالا و بسیاری از آیه های دیگر«گاتاها» کتاب آسمانی زرتشتیان و کتاب های مقدس دیگر، بعدا توسط شاگردان اشوزرتشت و انجمن مغان و موبدان بزرگ از زمان به پیامبری رسیدن اشوزرتشت تا زمان ساسانیان نوشته شده و شامل پنج بخش «یسنا»، «یشت ها »، «وندیداد»، «ویسپرد» و«خرده اوستا» می باشد، که می توانید خود به آنها مراجعه نمایید. در دین زرتشتی، حقوق انسانی همه انسانها در جهان گرامی و برابر دانسته شده و از هیچ فرد یا نژاد یا جنس بخصوصی جانبداری نشده است. ما زرتشتیان در پنج وعده نماز روزانه، در بخش «اوستای کشتی» میخوانیم: « می ستاییم دین پاک مزدا پرستی (زرتشتی) را که دور نگهدارنده جنگ افزار، آشتی دهنده و دین از خود گذشتگی است » یا « همازوربیم (هم نیرو باشیم). همازور هما اشوبیم (هم نیرو با راستی جویان باشیم). هم کرفه کرفه کاران بیم (همکار با ثواب کاران باشیم). دور از وناه و وناه کاران بیم (دورازگناه و گناه کاران باشیم). هم کرفه نیکان و وهان هفت کشور زمین بیم (همکار با نیک ترین و بهترین های مردمان سرتاسر جهان باشیم). هم در کتاب های دینی زرتشتیان (گاتاها) و مذهبی (اوستا) تنها کسانی به وهیشتم مینیو (بهشت) داخل خواهند شد که راه نیک را برگزینند و جز راستی نجویند و نپویند. و در هیچ بخشی از این کتاب ها نیامده است که تنها کسانی به بهشت داخل خواهند شد که زرتشتی باشند. در دین زرتشتی خداوند بزرگ به انسان دو نیروی خارق العاده «منه» یا خرد و «دائنه» (وجدان) بخشیده است تا نیکی و بدی را با این دو نیرو تراز کند و خود بهترین نیکی ها را برگزیند. در دین زرتشتی مزدا (ابر دانا) اهورا (هستی بخش) است، در حالیکه« انگره من یا اهره من» فقط در «من یا خرد و منش و شخصیت» انسانها جای داشته و وجود خارجی ندارد. بنا براین باور، محور طبیعت (یونیورس) خداوند است، ولی محور امور انسانی در جهان، بشر است و هرچه نیکی و راستی و اختراع و ابداع و خوشبختی است را افراد «وهومن» و «سپنته من»(نیک اندیشان) ایجاد کرده و همه کاستی ها و بدی ها را انسان های «دژمن» (دشمن) و « اکمن» و« اهره من» ها به وجود آورده و می آورند. در دین زرتشتی تنها کسانی به بهشت (یعنی بهترین مکان مینوی) راه خواهند یافت که از اندیشه و گفتار و کردارنیک پیروی کرده و از راه اشویی (راستی و درستی و عشق اهورایی)، در پی استقرار نیکی ها در جهان باشند. بنا بر همه موارد بالا که به عرض رسید و بسیاری از باورهای دیگر که در کتاب و سنت ما زرتشتیان آمده است، باید به عرض برسانم که، در دین زرتشتی همه مواد حقوق بشر مصوبه سازمان ملل متحد مورد پذیرش می باشد و چون مشاهده می شود که اکثر کشورهای عضو سازمان ملل عضو به این اعلامیه توجه دقیق نداشته و برخی دولت ها مانند اسراییل و آمریکا از این قوانین انسانی در بسیاری از موارد سوء استفاده می نمایند. از سازمان ملل و دیگر سازمانهای پاسدار حقوق بشر مصرانه می خواهیم که با قاطعیت تلاش کنند که آموزش «حقوق بشر مصوبه سازمان ملل» در مدارس سرتاسر جهان، اجباری گردد و آموزگاران باورمند و پاسدار حقوق بشر، به فرزندان جهان به درستی بیاموزند، تا بند بند این آیین نامه ها در اندیشه مردم گیتی جای گزین گشته، نهادینه شود و در فرهنگ مردم دنیا بدون استثناء وارد گردد. به یاری خداوند بی نیاز.مهر افزون. راستی پیروز." موبد دکتر اردشیر خورشیدیان. رییس انجمن موبدان تهران. دانشگاه شهید بهشتی تهران. 6 آذر 87خورشیدی.
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 12:6  توسط نوشین  |